تبليغاتX
چکچکه ی حس من...























چکچکه ی حس من...

داره یه دریا میشه...

 

 

کنارم باش ...نه اینکه بی تو پوچم
نه اینکه بی تو هیچی روبه را نیست
کنارم باش چون هیچ حسی بهتر
ازینکه "من" کنارت میشه "ما" نیست


کنارم باش ... نه اینکه بی تو دنیا
قشنگ نیست،نا امیده یا که سرده
کنارم باش بذار دستای خالیم
تو دستای تو دنبالت بگرده...


بمون...من با تو آرومم همیشه
بمون...عطرت شبیه بوی سیبه...
بمون...شاید شبیه عشق باشه
این احساسی که واسه ما عجیبه


کنارم باش نه اینکه بی تو کارم
تموم باشه...که من میخوام شروع شم
کنارم باش بذار با حس خوبی
که از تو داره قلبم رو به رو شم...

"میدونم که روبه رو و شروع قافیه نیستن اما بیشتر شروشم میگیم تا شروع شم.حس کردم با هم خوبن."

 


 

 

توی سکوت هربار

احساس،خلوت کرد

خالی نشد اما

آهسته عادت کرد


وقتی که غرق میشم

توو خلوت اینجا

نزدیک تر میشن

هرلحظه دیوارا


من محو میشم باز

بی رنگ تر میشم

من لای دیوارا

دلتنگ تر میشم


از جنس چی باشه

فرقی مگه داره؟!

این فاصله سرده...

دیوار؛دیواره !!!


من محو میشم باز

بیرنگ تر میشم

از سردی دیوار

دلتنگ تر میشم


 
از سردی دیوار

ما هر دو تب داریم

از بینمون باید

دیوارو برداریم


کاش آخرش یه کم

این فاصله کم شه

مفهوم این دیوار

یکروزی مبهم شه


یا تا تهش باید

با فاصله تا کرد

یا انتهای این

دیوارو پیدا کرد


گشتم ولی تقدیر

انگار با ما نیست

دنبال یک پایان

میگردم اما نیست...


این فاصله یعنی

از بودنت تا من

من خستم از این حس

من خستم از گشتن

 
این فاصله سرده

بغض گلوم میشه

دیوار بین ما

یعنی تموم میشه؟


سنگینه رو دوشم

آهسته کج میشم

سرده هوا...دارم

کم کم فلج میشم

 
کاشکی دووم توو این

غربت بیارم من

سرده هوا ... ای کاش

طاقت بیارم من 
 

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 21:35 توسط نیکوناصرزاده|

 

 

مشتاق حضورتان در بندینک (وبلاگ شعر کودکانه)

www.bandinak.blogfa.com

نوشته شده در چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 15:51 توسط نیکوناصرزاده|

 

عیدتون مبارک!!!

 

 


 

 

دقیقه ی ۸۹ بازی است...

تا ۹۰ نشده گل پیروزی را بزن...

این بازی وقت اضافه نخواهد داشت...

 

 

 


 

 

 

نخواستم عذابت بدم از خودم

نخواستم بفهمی...ببینی غمو

یا از توی دلواپسی تف کنم

دهاتی ترین شعر افسردمو

 

بذار باز ازت گریه پنهون کنم

ولم کن بذار توی حال خودم

بذار فک کنم راحتی خوب من

بذار این عذاب باشه مال خودم

 

توو مسمومی تلخ دور و برم

بذار قهقهه باشم از این هوا

بذار لا اقل فک کنی راحتم

بذار جون بگیرم تو این خنده ها....

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

کلید سل...دو تا سرفه...کمی احساس خاک آلود

یه ساز زخمی بی کوک...که یک روزی رفیقم بود...

 

 

صدای آرشه می پیچه...دوباره توی گوش من

میشه تجدید یک رویا...فضای آرشه پوش من

 

 

باید یک دلخراش خوب   فقط از روی اجبار شه

شنیدم جیغ نت هارو   به پاس بوسه ی آرشه

 

میخواد زجرم بده اما...نمیخوام...من نمیذارم...

اگر کر شم ازین جیغا...من هیچ وخ کم نمی یارم

 

همش جیغ و همش فریاد...باهاش لج میکنم آروم...

سرم رو با کمی هق هق...رو ساز کج میکنم آروم...

 

 

نوازش میکنم بازم...تن آروم سیم هارو...

حالا این آرشه آرومه...داره میخونه دنیارو...

 

 

 


 

 

 

هر روز حواس بی حریف میشدند

در قافیه هایی که ردیف می شدند

پاک می شد و از دفتر من خط می خورد

آن قافیه هایی که کثیف می شدند

 

هر وقت مبدل به "شما" میشد "تو"

احساس نگفته تن به مشکل میداد

ترکیب "شما"دچار بی وزنی بود

شعرم به دورویی و جفا دل می داد

 

کم گفته ی من سریع کامل میشد

ترکیب"تو" را که شعر شامل میشد

هر دفعه دل نوشته ی موزونی

از اسم تو و حس من حاصل میشد...

 

 

 


 

 

 

 

من اینجام رو به روی تو

شاید پیش تو کم باشم

تو حق داری ولی من هم

دلم میخواد خودم باشم

 

میخوام حسم شجاع باشه

دلم میخواد قوی باشم

توی دنیای بی احساس

به قلبم متکی باشم

 

 

من اینجام رو به روی تو

کمی دلشوره هم دارم

میخوای قایم بشی از من...

قبوله چشم میذارم..

 

 

دلم میخواد خودم باشم

میخوام عین حقیقت شم

میخوام خیلی صبور باشم

یه مرز بی نهایت شم

 

 

دارم حست رو میبینم

که خیلی خیلی گستاخه

 من اینجام رو به روی تو

تو توی آینه ای آخه...

 

 

 


 

 

 

جای سیاه پر کلاغی مدادم

تو قصمون با رنگ قرمز می نویسم

جرات ندارم رک بگم حرف دلم رو

دوست دارم رو توو پرانتز می نویسم

 

توو فونت تکراری حرفای من و تو

گردن که نه...کل وجودم پیچ و خم بود

گرچه همه چیزت زیاده از سر من

اما توو سیر قصمون لبخند کم بود

 

دس توی دست این مداد-رنگی بذاری

با این قلم از خنده ها هم مینویسیم

کاش آخرای فصل سرد قصه باشیم

نوروز شو این فصلو با هم می نویسیم

 

از توی جیب مخفی خاله زمستون

آروم برو یک کیسه ی پر نبض بردار

نبضو بزن رو تک تک قلبای برفی

آره بهاری شو...مداد سبز بردار...

 

میشه بذاری توی حرم نبض سبزت

برفای کوه ترس من آهسته وا شه

کاری کنی این قصه بی پایان بمونه

این فصل فصل نا تموم قصه باشه

 

این فصلو با یک عالمه حرفای رنگی

با سبز و آبی و با قرمز می نویسم

جرات ندارم رک بگم حرفامو اما

دوست دارم رو تو پرانتز،می نویسم...

 

 

 


 

 

 

وجودت رو توی دنیا

بریز با خنده قاطی کن

بزرگ شو داره دیر میشه

بلند شو ... تاتی تاتی کن...

 

اگر افتادی زود پا شو

تا جون داری تقلا کن

میدونم سخته...میدونم...

ولی با سختیاش تا کن

 

نذار دیر شه...شاید یک روز

همین خنده حیاتی شه

غرورو هم بزن آروم

بذار با عشق قاطی شه...

 

بترس از اینکه پیچیده

یه بوی شوم توی دنیا

تو بوی خوب شادی شو...

بپیچ آروم توی دنیا...

 

ببین توو ابر بارونی

وداع شاد اسفندو

یه کاری کن که این دنیا

بفهمه طعم لبخندو

 

میدونم سخته میدونم...

ولی با سختیاش تا کن

بذار دستت رو روو قلبت

آروم باش..مشتتو وا کن...

 

 

یه بارم عقلتو ول کن

فراموش کن که چی میگه

بیا حس کن تپش هاتو

بیا گوش کن که چی میگه...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 18:37 توسط نیکوناصرزاده|

 

برگ را با خش خشی

آشنا له می کنم

می دوم پاییز را

 زیر پا له می کنم

 

باد هم هو هو کنان

سر به هر سو می زند

صورت پاییز را

خوب جارو می زند

 

زیر لالایی باد

خواب برده برگ را

من به هم می ریزم این

خواب ترد برگ را

 

 

یک بغل آرامش است

رقص بی پایان برگ

زرد و نارنجی شدم

زیر این باران برگ

 

باز پاییز آمده

باد لالایی شده

شاخه ها خوابیده اند

کوچه رویایی شده...

 

نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 21:36 توسط نیکوناصرزاده|

 

دنیا بالا پایین داره...همیشه

بغضمو به حساب این میذارم

دنیای من علامتِ سواله

جای جوابو نقطه چین میذلرم

 

دنیا بده ولی هنوز خدا هست

که مرهم گریه ی این شبا شه

«همیشه تقصیر منه»...با این فکر...

می خوام دلم با سختی آشنا شه...

 

باید با احساس بدم بجنگم

دلم باید شبیه یک زره شه

دنیا بده...نمی تونم بذارم

زیر پاهاش دلم دوباره له شه....

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 0:59 توسط نیکوناصرزاده|

آ

ره خب واسه ی من هم

تحمل کردنش سخته

چرا تصویر تو از من

همش یک حس بدبخته؟

 

چرا باور نداری من

فقط می خوام کمی باشم

منو باور کنی دیگه

مهم نیس خیلی تنها شم

 

کجم...آره...ولی هستم

می دونی سهم من غم نیست

درسته راست نیستم من

ولی حسم دروغم نیست

 

چرا باز سر تکون می دی؟

چرا از من پریشونی؟

چرا حس می کنم از من

هنوز هیچی نمی دونی؟

 

تو باور کردن حرفام

چرا درگیر وسواسی؟

چرا سخته برای تو

منو یک ذره بشناسی؟

 

میشه بازم بگی بس کن

میشه اوضارو بدتر کرد

یا میشه هر دو راحت شیم

میشه حرفامو باور کرد...

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 0:56 توسط نیکوناصرزاده|

 

دیگه دو راهی عادی شد

تو راه من  سه راهیه

نخند بهم ولی بدون

دلم کاغذ کاهیه

 

می شد بها بدی بهم

بذاری کاغذی باشم

می شد بذاری حس کنم

عب نداره کاهی باشم

 

می شد یه قایق بسازی

ازین کاغذ خط خطی

یا بکشی  روی تنش

یه قلب ناز صورتی!

 

درسته...خیلی نازکم

درسته...ارزشم کمه

سریع دلم رو پاره کن

نفس های آخرمه

 

دلم کاغذ کاهیه

منو سریع مچاله کن

بازم نگاه تلختو

به چشم من حواله کن

 

سیاه و خط خطی شده

دوباره این کاغذ تو

آره بیا پاره کن این

کاهی ترین کاغذتو...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 0:53 توسط نیکوناصرزاده|

 

برو ... یه روز به حرف من

توو راه دنیا میرسی

تا ته این جاده بری

بازم به اینجا میرسی

 

خودت میدونی خوب یا بد

دنیا همینه هرچی هست

ته نداره ...نمیرسی

جاده ی دنیا دایره ست

 

فرقی نداره واسه اون

شیرینی یا که تلخی تو

می تونی لذت ببری

می چرخه تا بچرخی تو

 

می تونه گیجت بکنه

با صد تا ترفند و کلک

یا میشه هرگز نرسی

تو واگن چرخ و فلک

 

می تونه بازیت بده و

میشه باهاش بازی کنی

می بینی حق دارم اگر

کلاهتو قاضی کنی

 

دنیا گرونه اما ما

دار و ندار بلیط داریم

برای این چرخ و فلک

فقط یه بار بلیط  داریم

 

از عمق شادی جیغ بزن

که خاطرات جاده شی

که دور آخر میرسه

تو هم باید پیاده شی...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 0:15 توسط نیکوناصرزاده|

 

می خواستم ماهی باشم من

رها باشم توی دریا

یا اینکه گل بشم گاهی

یه گل از بهترین گل ها

 

می خواستم ماهی باشم من

شدم احساس یک کوسه

ته این حس گل بودن

حالا اما یه کاکتوسه

 

میخواستم مهربون باشم

ولی تیغام چه زود رو شد

می خواستم مهربون باشی

ولی حس تو اخمو شد

 

دلم شد کوسه و دریا

شد از اشکای کوسه شور

توی ساحل نشستی تو

می شد دیدت ولی از دور

 

آره اشکش خنک کرده

کمی این قلب آتیشو

توی ساحل نمیبینی

تو که اشکای آبیشو

 

چشای کوسه پف کرده

باز انگاری تورو دیده

هزار بار لب های خشکش

تن ساحل رو بوسیده

 

داره جون میده از احساس

دلم با اینکه یک کوسه ست

دل تنگش رو باور کن

قیافش شکل هرچی هست

 

حضور گرمتو دیده

ولی کل تنش سرده

پریده توی ساحل باز

دوباره خودکشی کرده

 

هوای سمس ساحل

مهم نیس کوسه کُش باشه

تو هستی و دلش میخواد

فقط چند لحظه خوش باشه

 

 

نمی دونم چرا هربار

نجاتش میدی از مردن

نفس می گیره این کوسه

دوباره توی قلب من...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 0:12 توسط نیکوناصرزاده|

 

یه حس مرده کرده گیر

رو اصطکاک قلب من

زده تو خال شیشه ایم

به جنس کاک قلب من

 

هدف گرفته حسمو

می خواد اونو پاره کنه

میخواد با تیر حرف هاش

قلبمو بیچاره کنه

 

کاش یه بارم گلولشو

رو هوا عشقی بزنه

ایندفه رو کوتا بیاد

این تیرو مشقی بزنه

 

به جای این گلوله ها

به جای جنگ و قیل و قال

با هم بشیم یه حس خوب

یه ارتباط بی جدال

 

بازم بهم نشون بده

قلب پاک قشنگشو

یه ذره مهربون بشه

بندازه دور تفنگشو...

 


 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 23:23 توسط نیکوناصرزاده|


آخرين مطالب
»
»
»
» لالایی..
» ؟؟؟؟؟؟!
» باور کن...
» کاغذ کاهی
» چرخ وفلک
» کوسه
» کیشوووو......!!!!
Design By : Pars Skin